خاطرات این روزا9آذر95
اینروزهای ما کمی شلوغ است از طرفی آویسا و دغدغه های مدرسه و اضطراب من ، بزرگ تر شدن علی و کشمکش های خواهر و برادر،کارهای خانه و ترافیک نیمه اول سال و اداره از یه طرف و از طرفی نامزدی دایی جان و برنامه عقد و خریدای عروس خانم که با تمام بی حالی و بیماری شب قبلش به عشق برادرم رفتم.
بگذریم ... ورود به مدرسه ورود به دنیای دیگری برای آویسا خانم شده و همین کمی فراز و نشیب برایمان رقم زده که کمی تاب و توان مرا برده که هر روز با اضطراب تحویلش میدم و تا ظهر فکرم پیششه.
زندگی برای من هر دوره برنامه جدید می چینه خدا خود کمکمان کند. آویسا خانم تو مدرسه کلاس های فوق برنامه مشاعره و سفال و موسیقی و ...دارد. که تا الان یه غزل حفظ کرده و مربیش(آزیتا جون) گفته باهاش به شکل مشاعره کار کنم و چون کل غزل رو جلوتر از بقیه حفظ کرده باهاش اگه بخوام غزل های جدید کار کنم.
کلاس های شنا کماکان پابرجاست و البته این هفته مربی شناش مسافرته و کلاس شناش تعطیل بود. هفته ای گذشت هفته برفی بود و سرما. و کلی یخیدیم. شمال هم برف اومده اساسی و چند روز باباحاجی اینا برق و آب نداشتن. و قراره برای عقد دایی جان بیاین تهران.
5 شنبه هم تولد زن دایی جان مینا بود و بنده که کلاً این روزا بسیار مشغله فراموش کرده بودم و بعدش که فهمیدم بسیار شرمنده شدیم و با بچه ها براش voiceفرستادیم. و به قولی از این تریبون بهش تبریک می گم و انشاءالله همیشه و سالهای سال در کنار دایی جان خوش باشن.
علی کوچولو هم این روزا کلی شیطون شده و کامل صحبت می کنه و منظورش رو با جمله بیان میکنه. خیلی جدیدا عاشق جاروبرقیه و دیروز کلی با خواهرش خونه تمیز کردن و به قول علی جوبقلی (جاروبرقی) کشیدن.
این روزا هم جفتی عاشق سی دی نگاه کردن هستن. و علی همش در حال کشمکش که من روشن کنم من خامش کنم. عاشق سی دی باب اسفنجی یا به قول علی بابجی.
یه روزم با بچه ها رفتیم دنیای بازی شاپرک. به نظر من نسبت به فضای مرکز تجاری خیلی کوچیک بود ولی در کل برا علی فضاش بهتر بود تا آویسا و بهشون هم خوش گذشته بود.

ادامه مطلب یادت نره
آویسا و علی در شهر بازی




آویسا در عزاداری مدرسه

اولین اردوی آویسا

آویسا در کلاس


آویسا و خاله فریده

آویسا در زنگ ورزش

علی وروجک سر سفره

علی قهرمان




خاطرات این روزا9آذر95 

